
نوشته شده توسط مانی در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 1:49 موضوع | لینک ثابت

تو خواهی رفت
تو خواهی رفت و من دور از تو جدالی سخت
با اندوه خواهم داشت
تو خواهی رفت و
من دیگر کسی راهمزبان خود نخواهم کرد
تمام دستها بیگانه با دستم
تمام چشمها بیگانه با چشمم
کسی درد مرا هرگز نمی فهمد
واندوه مرا از چشمهای من نمی خواند
تو خواهی رفت و
اشک من،تو را بدرود خواهد گفت
اما هرگز،
تو از یادم نخواهی رفت...
نوشته شده توسط مانی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت

قلبم در انتظار است ...
و نگاهم گرفتار تنگ غروب
قسمشان مي دهم ! به چشمانم التماس مي کنم که کم سو نشوند
بغض ها بي رحمانه گلويم را مي فشارند
منت قلبم را مي کشم تا براي لحظه اي هر چند کوتاه يادش را به غريبگان نسپارد
مدت هاست که نخل هاي ساحل در حسرت قطره اي چشم به دريا دوخته اند
هر لحظه دست خواهش پيش چشمانم دراز مي کنم تا برايش ببارند
اما مي دانم که او هرگز نخواهد ديد !!!! هرگز نخواهد فهميد !
هر دم منت مرغ خيالم را مي کشم تا که شايد از سرزمين واژگان ...
بهترين قافيه را در وصفش براي اين شاعر خسته بياورد
ساعت اتاقم از شمارش لحظه هاي انتظارش خسته شده !
هر لحظه دم از ايستادن مي زند
التماسش مي کنم که لحظه هايم را تنها نگذارد
ديوار اتاقم ديگر طاقت تحمل تقويم هاي باطله و روز هاي خط خورده را ندارد
مدت هاست که پيچک نگاهم بر پاي در پيچيده !
کجاست آن بي وفا که ببيند در وفايش چه بر سر من آمده ؟!؟
نمي دانم ؟!؟
نمي دانم که چرا پرندگان آرزو ديگر سخن از پرواز نمي گويند ؟!؟
شايد آسمان دل من ديگر آبي نيست
نمي دانم چه شد که با بي رحمي گلدان مرا به باد هاي وحشي و سرد زمستان سپرد ؟!!!
مگر نمي دانست که گل عشق من بدون محبت خشک خواهد شد ؟!؟
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست !!!
دیگر در بیداری هم کابوس به سراغم می آید !
کابوس تنها بودن ...
کابوسی واقعی اما تلخ
اما می دانم که خواهد آمد
از راه می رسد درست هنگامی که ثانیه های انتظارش را مشت مشت
بر دستان خاطره ها ریخته ام
و شاید هنگامی که قلبم در زیر لگد های نا مهربانی ها جان داده است ....
همیشه در انتظار خوبی ها ..... رهگذر
نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت

شعردیگری از قیصر امین پور:
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست
آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا»زياد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
ُ
دوستان عزیزم سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه اول از همه ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر رو به شما و همه مادران عزیز تبریک میگم من امروز اومدم تولد وبلاگم رو جشن بگیرم!
دیدید که ۳۶۵ روز چه سریع گذشت؟امروز وبلاگ من یک ساله شد .یعنی هم زمان با روز مادر .
امیدوارم تو ابن مدت یک سالی که در خدمتتون بودم از من و نوشته هام راضی بوده باشین
و از همتون بابت این مدت که تحملم کردین ممنونم .
این متن هم تقدیم به شما و همه مادران عزیز :
مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو
كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم
چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .
و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و
اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است
و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.
و تو را اي ُدرج بينواي مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت
كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است
روزت را همواره ارج مي نهيم
و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .
نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست
و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند
و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،
گفت: اين جا بخش دريافت است
و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مردکمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد
که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند
و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت:
اين جا بخش ارسال است،
ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را برايبندگان مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است.
مرد با تعجباز فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند
ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد:
بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!
نوشته شده توسط مانی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت
آتشی در دلم شعله می کشد
آتشی که مرا ذره ذره آب می کند
مثل شمعی که می سوزد و به پایان خود نزدیک می شود
و من مثل همیشه تنهای تنها هستم
قطرات باران از چشمانم به زمین می ریزند
زمین ، خیس باران می شود
طبیعت خوشحال از بارش این همه نعمت
کم کم رویش آغاز می شود
زندگی معنا می شود
گل های آرزو به بار می نشینند
و من همچنان اشک می ریزم
و طبیعت همچنان خوشحال می ماند
هر وقت که بغض گلوت رو گرفت خبرم کن
قول نميدم آرومت کنم
ولي ميتونم پا به پات گريه کنم
هر وقت که مي خوستي صداي کسي و نشنوي
قول نميدم که باهات صحبت کنم
ولي مي تونم ساکت کنارت بشينم
هر وقت خواستي فرار کني ،
قول نميدم که جلوتو بگيرم
ولي پا به پات ميدوم
و هر وقت خواستي بري قول نميدم که منتظرت بمونم
ولي هروقت اومدي يه شاخه گل روي قبرم بزار.
نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر
غمگين است ؟ چرا
لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . آري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است .
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه
يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي
ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که
چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر
ماندگار است که فراموشش نميکنم
نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت

گفتی عاشقمی
گفتم: دوستت دارم
گفتی: اگه یه روز نبینمت می میرم.
گفتم: من فقط ناراحت می شم.
گفتی: من به جز تو به کسی فکر نمی کنم.
گفتم: اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم.
گفتی: تا ابد تو قلب منی.
گفتم: فعلا تو قلبم جا داری.
گفتی: اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم.
گفتم: اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرف رو خفه کنم.
گفتی... گفتم ...
حالا فکر کردی فرق ما اینهاست؟
نه فرق ما اینه که:
تو دروغ گفتی من راستشو.
نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت
من ، تو را ... در ميان گذشته هايم گم كرده ام ميان سكوت سرد اتاقم در بندبند خاطراتم ... در اشكهاي ريخته بر قالي بي رنگ دلم گم كرده ام در شبي تاريك .... و اكنون ... هيچ نمي يابمت ! شايد تو نيز ، مرا ... در ميان خاطراتت... گم كرده اي ....!! ..... من .... سالها را پشت سر مي گذارم بي آنكه بدانم يا درك كنم كه زندگي ام پايان يافته !!
نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 13:54 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY